یک روز با پرستو فروهر


۲۳ آبان ۱۳۹۲


محبوبه عباسقلی زاده


تابستان سال نود و یک هجری پرستو فروهر برای کتابخوانی بخوان به نام ایران به واشنگتن سفر کرد. از او خواستم که به بهانه معرفی کتابش یک روز مهمان من باشد. آن روز ساعتها با دوربین کوچکی در کوچه های شهر قدم می زدیم و او با دیدن هر گوشه از شهر بخش هایی موزاییک وار از گذشته را تداعی می کرد. گذشته هایی از کودکی اش با پدر و مادرش داریوش فروهر و پروانه اسکندری از درخت ماگنولیایی که مادرش کاشته بود از بوی خنک خامه در قنادی یاس و از بهارستان و سکوی سنگی که پدرش روی آن سخنرانی می کرد و تشیع جنازه پدر و مادرش و  …
همچنان که جریان تداعی عمیقتر شد در گوشه ای نشستیم  و پرستو از معنای همزمان خانه و قتلگاه به طرزی حسی و عمیق رازگشایی کرد و …
حیف است تعریف کنم. خودتان تماشا کنید!
 .
و یک توضیح: سال پیش نتوانستم این فیلم را ادیت کنم ولی امسال تابستان که پرستو را مجددا در آلمان دیدم و خبر دادم که قصد دارم کار تدوین این فیلم را تمام کنم جواب داد که البته بهتر شد چون یک آذر سالگرد پانزدهمین سالگرد کشته شدن پدر و مادرش است و خوب است که این فیلم را در حاشیه این مناسبت پخش کنیم. ما هم در زنان تی وی  تلاش کردیم که چند روز قبل از مراسمی که پرستو بنا دارد در تهران و در همان خانه پدری در بهارستان برپا کند فیلم یک روز با پرستو فروهر را منتشر کنیم!
 .
اسکریپت فیلم: 
پرستو فروهر
دختر پروانه و داریوش فروهر
هنرمند تجسمی
درخت مگنولیا، عزیز‌ترین درخت خاک زمین است. درختی که مادرم توی حیاطمان کاشت.
گلهایی که یادآور خاطرات مدرسهٔ فرهاد است؛ یادگار کودکی
خیابان هدایت؛ پیش شمیران؛ پل چوبی؛ میدان بهارستان
می‌دان بهارستان؛ از خاطرات میدان بهارستان در کتابم هم نوشته‌ام. تصویر پدرم که می‌ایستاد. انگشتش را به جاهایی اشاره می‌برد و از خاطرات سیاسی‌اش می‌گفت. از فضاهایی که‌‌ همان موقع هم دیگر نبود.
قنادی یاس؛ پاتوق کودکی هام؛ بوی خوب و خنک خامه و جعبه‌هایی که ردیف نان خامه‌ای‌ها تویش بود با گرد سبز مغز پسته.
حالا هر وقت به میدان بهارستان می‌روم به کلانتری میدان بهارستان می‌روم. آقایی که نامش کلان‌تر است و سالهاست می‌شناسمش ورقه‌ای می‌گذارد جلویم و رسما اعلام می‌کند که گرفتن مراسم برای بزرگداشت پدر و مادرم ممنوع است.‌‌ همان میدان بهارستان برایم تبدیل شده به جایی که سنگینی سالهای اخیر را هم در خودش دارد. رفتن به کلانتری میدان بهارستان جزو کارهایی ست که من هر ساله کرده‌ام.
تشییع جنازه پدر و مادرم از جلوی مسجد فخرالدوله که درست انتهای خیابان هدایت حدود ۲۰۰ – ۳۰۰ متر فاصله دارد از خانهٔ ما، از آنجا بود تا میدان بهارستان.
می‌دان بهارستان که اولین جایی ست که حضور سیاسی پدر و مادرم آنجا اتفاق افتاده؛ دفتر حزب ملت ایران که پدرم در دوره کوتاه حکومت دکتر مصدق دفتر داشت در‌‌ همان میدان بهارستان بود. خاطرهٔ اینکه پدرم می‌رفته روی ستون‌های سنگی میدان بهارستان و سخنرانی می‌کرده، ستونهایی که دیگر نیستند اما این میدان بهارستان با حضور سیاسی به خصوص پدرم و بعد هم در اوایل دهه چهل در تظاهرات معلمان که مادرم در شکل گیری‌اش نقش اساسی داشت در آنجا برگزار شد …
میدان بهارستان مکان پرتاریخی برای آن دوره و برای زندگی سیاسی پدر و مادر من است و دوستان سیاسی آن‌ها می‌خواستند که تشییع جنازه‌شان تا آنجا باشد و بعد از آنجا با اتوبوس‌ها تا بهشت زهرا رفتیم. اما آن سیل جمعیتی که آن روز آمده بود برای تشییع جنازه، ماموران امنیتی اتوبوس گذاشته بودند توی دهنهٔ میدان بهارستان و از آنجا مانع تظاهرات شدند.
یک جمله را در حافظه داری، خودت را باید ببری عقب توی آن فضا تا دور و بر این تصویر جان بگیرد، عمق بگیرد. این قدر عقب ببری خودت را تا به فضای فراموش شده بروی و پیدایش بکنی. وقتی پیدایش می‌کنی ذهن حرکت سیال خودش را پیدا می‌کند. باید دنبال این جریان رفت. این جریان یادآوری.
کتابم از وقتی که شروع کردم به صورت عملی به نوشتن – تقریبا سه سال طول کشید – اما قبل از آن فکر اینکه من می‌خواهم این کتاب را بنویسم در ذهنم شکل گرفته بود و متوجه شده بودم که یک وقتی باید این کار را بکنم. شاید بیشترین تاثیر را آن لحظه‌ای داشت که بعد از ده روز که از قتل پدر و مادرم گذشته بود خانه را به برادرم و من پس دادند. در تمام این مدت می‌گفتند که دستگاه امنیتی و انتظامی باید رد پای قاتلان را پیدا کنند. آنجا محل وقوع جرم است و باید آزمایشات مختلف انجام شود. در پی پافشاری ما و سر دواندن‌ها، پس از ده روز خانه را به ما بازگرداندند. خانه‌ای که غارت شده بود. با یک بی‌حرمتی وحشتناک غارت شده بود. تمام کشو‌ها باز، لباس‌ها پخش و پلا، تمام کاغذ‌ها را یا برده بودند یا پخش کرده بودند روی زمین. انگار که حمله‌ای به آن خانه انجام شده بود. و این اتفاق موقع قتل نیفتاده بود برای اینکه چند روز قبل قاضی پرونده از اداره آگاهی وقتی من برای شکایت رفته بودم به من گفت در خانهٔ شما گاوصندوقی هست که ما کلیدش را پیدا نکردیم و باید بازرسی شود و من گفته بودم که باید خودم بیایم چون می‌دانم پدرم کلیدش را کجا می‌گذارد و باید جلوی چشم خودم باز کنید. چند روز پیش به همراه قاضی رفته بودم به خانه و به هیچ وجه به آن شکل (غارت زده) نبود. بعد‌ها هم که پرونده را خواندم تویش نوشته بود که تقریبا دو روز قبل از اینکه خانه را به ما پس بدهند از اطلاعات سپاه کسانی آمده‌اند و یک وانت چندین کارتون مدارک از آن خانه خارج کرده‌اند و خب برای آن کار آن آشفتگی را به جا گذاشته بودند. رفتن به آن خانه و تماشای آن پارگی؛ ‌انگار که جا به جا زخم بود. آدم روی زمین آن خانه که راه می‌رفت انگار زخم‌ها دل دل می‌زد. و آنجا بیشتر از هر لحظه‌ای متوجه شدم که باید همه چیز ثبت شود و اگر چیزی گم شده باید پس گرفته شود و از‌‌ همان جا شروع کردیم به این تلاش. و شکایت نوشتیم در مورد آنچه که بر سر خانه و اسناد و مدارک زندگی پدر و مادرم آمده بود. خیلی پی گیری کردم و حتی از دفتر آقای خاتمی یک بار نامه‌ای گرفتیم ما که این مدارک باید به ما پس داده شود اما هیچ وقت پس داده نشد. یک بار مدت‌ها بعد مرا خواستند و گفتند که می‌خواهند یک چیزهایی را پس بدهند. رفتم. روی یک میز در ساختمان دستگاه قضایی نیروی انتظامی که مسئول رسیدگی به پرونده بودند روی میز همین طور یک چیزهایی ریخته بودند و می‌خواستند از من یک برگه بگیرند که هر چیزی که برده شده پس داده شده؛ من این قدر عصبانی شدم که آن کاغذ را پاره کردم و گفتم من خودم این چیز‌ها را لیست می‌کنم. آن لیست را هنوز دارم. مثلا یک کارتون کاغذ باطله، رسیدهای فکس، قبض‌های آب و برق و تلفن آن خانه. این‌ها را می‌خواستند بگویند آن چیزی ست که از زندگی پدر و مادر من برده‌اند. به هر حال این نوع از تجارب بود که باعث شد من بفهمم که باید بگویم و روایت کنم که بسیاری از مدارک به غارت رفته؛ در دوره‌های پیاپی! فقط هم آن دوره نبود. سال ۶۱ که پدرم را بازداشت کردند بسیاری از چیز‌ها را بردند. خانه‌های دیگری که آن‌ها آرشیو داشتند ریخته بودند و خیلی چیز‌ها را برده بودند. زمان شاه هم همین طور. یعنی یورشهای پیاپی تاریخ را از دل این زندگی کنده بود.
من می‌دانستم باید این کار را بکنم. اما طول کشید تا بفهمم چطور من می‌توانم این کار را بکنم. چون من که مورخ نیستم. من که تحلیلگر سیاسی نیستم. باید زاویهٔ خودم را برای روایت کردن پیدا می‌کردم. این طول کشید. بعد هم باید فراغت این را می‌داشتم که کاری را که می‌دانستم زمان خواهد برد و دشوار خواهد بود را بتوانم انجام بدهم. تا بالاخره سه سال پیش شروع کردم به نوشتن و خب خیلی کار دشواری بود.
سعی می‌کنی فضای خانهٔ کودکی‌ات را آن قدر ملموس بکنی که طوری بنویسی که خواننده خودش را در آن فضا حس کند. دیگر فضای دور و برت یک جوری رنگش را می‌بازد و فضای خاطره فضای اصلی زندگی‌ات می‌شود و زمان حال کمرنگ به نظر می‌آید. ولی باید بگویم همیشه هم خیلی تلخ نبود، خیلی جا‌ها هم وقتی چیزی را پس می‌گیری؛ انگار داری حضوری را پس می‌گیری. هم از فراموش شدگی پس می‌گیری و هم در مقابل این سیستم سرکوب با این پس گرفتن فکر می‌کنی که ایستاده‌ای. این ارضای انسانی دارد. و من برایم این مهم بود و این را در هر مرحله کشف کردم. وقتی داری این‌ها را می‌نویسی انگار داری علیه این فراموشی و علیه این سرکوب کاری انجام می‌دهی. این التیام می‌دهد. این حس خوبی ست! حس شریفی ست! این را آدم مرحله به مرحله در می‌ابد و حس می‌کند. این روند صرفا تلخ نبود. اینش زیباست!
این بازیابی زندگی‌ای ست که تو می‌دانی آخرش تبدیل شده به آن جنازه‌ها. پسشان می‌گیری. از مرگ پسشان می‌گیری. لااقل تا آنجا که می‌توانی! …
اما در عین حال همیشه رد پای افسوس هست. همیشه حتی در یادآوری شیرینی آن خاطرات تو سایهٔ آن فاجعه را داری. این همزمانی، همزمانی دشواری ست. من با این قضیه خیلی کلنجار رفته‌ام. کلنجار حسی و ذهنی. با قتل پدر و مادرم. اینکه چه اتفاقی می‌افتد برای آدم؟ آنچه که دائم بهش برخوردم همزمانی حس‌هایی ست که به طور طبیعی خیلی با هم متضادند. مثلا وقتی که به خانه فکر می‌کنم، خب خانه با حس کودکی همراه است. خانه همیشه برای من تداعی خانهٔ پدر و مادرم است. یادآوری آن خاطرات شیرین و انباشت زندگی‌ای که من آنجا تجربه کردم. و یادآوری دوست داشتن آنهاست در آن فضا. ولی در عین حال قتلگاه آن دو نفر است. این همزمانی ناممکن است. همزمانی خانه و قتلگاه خیلی سنگین است؛ ولی هر دوتاش هست. در آن خانه هر دوتاش سر جای خودش است. آن خانه فقط قتلگاه نیست؛ فقط هم فضای امن نیست. فضای امن خاطرات و دوست داشتن. هر دوتاش هست. و تحمل این همزمانی و تضاد دشوار است ولی در عین حال همین است؛ وگرنه باید چشمت را به یکی از این دو تا ببندی و این پیچیدگی‌ات را از تو می‌گیرد و تبدیلت می‌کند به انسان یکسویه. که یا می‌خواهد تلخی را فراموش کند و یا می‌خواهد خودش را صرفا به کین و خشم بسپارد. در کار‌هایم هم همین است. در کارهای هنری من که بخصوص به مرور بیشتر هم شده، همین تقابل و همزمانی حس‌های متضاد؛ زیبایی و خشونت؛ تبدیل پذیریشان به یکدیگر. اینکه بیننده را در شرایطی قرار بدهی که ناچار باشد این تبدیل پذیری را تحمل کند و بارش را بکشد. این بار انسانی ست.
؛ سال ۱۳۸۵ بورسی داشتم در رم. در واقع جایی بود مثل بهشت. آنجا که آتلیهٔ من بود. آنجا، زیبایی بی‌زمان آن شهر، طبیعتش و آن فضا که یکی از زیبا‌ترین جاهای دنیاست برای من؛ خیلی در تضاد بود با تمام آن خشمی که من در خودم داشتم. در طی سالهای قبلش اساسی‌ترین و عمیق‌ترین حسهای انسانی من خشم بود. عزا بود. انگار یکباره این زیبایی مرا معجزه کرده بود. خودم نمی‌توانستم بفهمم چطور می‌توانم این همه زیبایی را حس بکنم. منی که این همه خشم دارم. و دریافتن این که برای من خود این تکرار شود که یک روند انسانی ست. بدون این خودم را از دست می‌دهم. خودم را دیگر پیدا نمی‌کنم. توی این تکرار تو ایستادگی می‌آفرینی. و توی تحمل این تضاد بین زیبایی آزادگی، شرافت انسانی، و خشونتی که اون را له می‌کند تو استقامت می‌کنی. توی این تحمل است. برای این تحمل باید شکلهایی پیدا کرد باید کاری کرد که فقط از یک حس بستهٔ درونی بیرون بیاید، نمودهای بیرونی پیدا بکند و بتواند خودش را بیان کند. این هم می‌تواند در کار هنری باشد. هم در بازگویی خاطرات و گفتن اینکه چه اتفاقی افتاده و در پافشاری بر سر اینکه باید دادخواهی کرد. بازیابی این روند‌ها در آن دوره خیلی ملموس شد برای من. شاید بر اثر فکر کردن دقیق‌تر، یا دریافتش. انگار که دیگر رسیده بود و باید به بیان می‌رسید. آنجا خیلی فکر کردم. خیلی زیاد به مفهوم خانه فکر کردم و دریافتم که این چگونه است برای من؟ و دقیقا هر دوتاش هست. هم آن لکه‌های خون است، هم آن صندلی رو به قبله شدهٔ پدرم است که رویش کشته اندش. هم آن بالا، آن فرش خونی که مادرم را رویش پیدا کرده‌اند. هم آن راه پله‌هایی که پدر و مادرم بالایش می‌ایستادند و وقتی من می‌آمدم با روی گشاده با من سلام و علیک می‌کردند. هم صندلی‌هایشان که رویش می‌نشستند و جای ثابتشان بود که حرف می‌زدند و بحث می‌کردند و بودند. هم آن تخت خواب. همهٔ آن چیزهایی که حضور آن‌ها را دارد و در عین حال آنجایی که کشته شدند.