بهاره هدایت و دغدغه‌های کوچک عاشقانه


۱۵ اسفند ۱۳۹۲


زنان تی وی


بهاره هدایت و دغدغه‌های کوچک عاشقانه‌اش

«من ایرانی‌ام. کشوری با تمدنی سه هزار ساله که صد سال است برای رسیدن به آزادی و دموکراسی تلاش می‌کند.»
این را بهاره هدایت می‌گوید. تنها دختری که با بالا‌ترین رای به عنوان عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت انتخاب شد.
او برای نخستین بار در تجمع اعتراضی زنان در۲۲ خرداد ۱۳۸۵ در میدان هفت تیر تهران دستگیر شد. پس از آن ۵ بار به دلیل حضور در اعتراضات دانشجویی و مدنی بازداشت شد. او در اسفند ۱۳۹۰ برندهٔ جایزهٔ ادلستام سوئد شد.
بهاره هدایت از زمان اعتراضات مردمی به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ با حکم نه و نیم سال حبس در زندان به سر می‌برد و از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی محروم است.
همسرش امین از بغض‌های پشت شیشه می‌گوید در ملاقات‌های غیرحضوری هفتگی. از دغدغه‌های کوچک عاشقانهٔ بهاره.
متن ذیل نیز نوشته های فعالان جنبش زنان برای بهاره هدایت است:

«ده سال یک عدد نیست، یک عمر است!
کلاژ نوشته فعالان جنبش زنان به مناسبت ۸ مارس و کمپین ده روز با بهاره هدایت

این مجموعه نوشته توسط فعالان جنش زنان، یاران بهاره هدایت، در حمایت از او و به مناسبت ۸ مارس و کمپین ده روز با بهاره هدایت نوشته شده است. به امید آزادی یار در بندمان.

برای بهاری که در راه است، بهاره هدایت
مگر چه می‌خواستی، جز اینکه با مردان سرزمینت برابر باشی؟ مگر چه می‌خواستی جز فرصتهای برابر برای زنان و دختران سرزمینت؟ مگر چه می‌خواستی جز کرامت انسانی، جز اینکه یک انسان کامل به شمار بیایی، یک انسان برابر باشی؟ مگر چه می‌خواستی جز اینکه قوانین کشورت که به اسم عزیز‌ترین و مقدس‌ترین باور‌هایت تعریف و توجیه می‌شوند، به احترامی که پدرت و همسرت برای تو قائلند پایبند باشند، توانت را به رسمیت بشناسند، حقت را رعایت کنند؟ مگر چه می‌خواستی جز خیابانهایی امن و بی‌هراس، دانشگاهی مهربان و امن، فرصتی برای یادگیری، فرصتی برای سخن گفتن، فرصتی برای تبادل نظر آزادانه؟ مگر تو، یک زن آزاده، چه می‌خواستی جز فرصتی برای آزاد اندیشیدن؟ مگر خواسته تو برای مادرانت، برای خواهرانت برای دختران این سرزمین، مردان این مرز و «کوی»، برای خودت و برای ما که همراهانت بودیم چه بود که سزاوار این همه خشونت و خشم هستی؟
کاش بودی بهاره! کاش بودی و با من به کشورهای منطقه سفر می‌کردی و به چشم خود می‌دیدی و به گوش خود می‌شنیدی که جنبش زنان ایران، زنان جوان ایران، چقدر مورد احترام مردم کشورهای همسایه هستند. کاش می‌آمدی و می‌دیدی که زنان و مردان سرزمینهایی نه چندان دور، از زندانی بودن تو و امسال تو، از به زندان افتادن بهترین جوانهای کشورمان برای ابراز خواسته‌هایی چنین ابتدایی، چه در حیرتند. کاش می‌آمدی و می‌دیدی که چگونه اسم ترا زمزمه می‌کنند آن‌ها. بهار… بهار…! بهارهایی که همه درانتظارش هستند و براِی آمدن و ماندنشان می‌کوشند. بهارهایی که حق همه انسان‌ها هستند. بهارهایی که مثل تو دیر یا زود برای همه انهایی که انتظار می‌کشند و تلاش می‌کنند از راه خواهند رسید. بهارهایی پر از برابری انسان‌ها، پر از برابری زنان و مردانی از سرزمینهایی از جنس سرزمین ما.
شاید ندانی بهار ولی آن خواسته‌هایی که زمانی در قالب کمپین و شعار و پلاکارد همراه با زنان کشورت فریاد زدی، امروز ترا فریاد می‌زنند. بهاره! بهاره! این خواسته‌ها تا ابد با نام تو گره خورده‌اند و از هر گوشه و کنار این سرزمین ترا فریاد می‌زنند.‌گاه توسط همراهانت در جنبش زنان، و‌گاه توسط دختران جوانی که امروز برای برابری کوشش می‌کنند، و‌گاه توسط زنانی در حکومت، و‌گاه توسط مردان این سرزمین، و‌گاه حتی توسط دختران‌‌ همان مردانی که ترا به ۱۰ سال زندان محکوم کرده‌اند. چه این مردان بخواهند و چه نخواهند، خواسته‌های ما، خواسته نیمی از جمیعت این کشور بزرگ، نیمی از مردم بزرگ این سرزمین، نیمی از مردم این منطقه و همه زنان این کره خاکی به حقیقت خواهند پبوست. بهاره…! بهار آزادی و برابری در انتظار است. بیا دوستم، بیا. زود بیا که با زنان سرزمینت به استقبال آن بهار بروی.
سوسن طهماسبی
__________________________________________________________________________________
من از یادت نمی‌کاهم
وقتی اعتقاد به خواسته‌هایمان در وجودمان نهادینه شود همچون بهاره هدایتمان شجاع و خستگی ناپذیر می‌شویم. هر لحظه که او را به یاد می‌آورم٬ به من درس مقاومت می‌آموزد که چگونه برای مطالبات انسانی و برابری خواهانه خود مبارزه کنیم و بر لغو تبعیض بر زنان در تمامی عر صه‌های اجتماعی پافشاری کنیم. او به من می‌آموزد هرگز فریاد اعتراض خود را قطع نکنم.
به داشتن عزیز مبارزی چون بهاره هدایت به خود می‌بالم. با حضور عزیزانی چون بهاره هدایت امیدم به جامعه‌ای عاری از هرگونه تبعیض جنسیتی٬ قومی٬ نژادی٬ و مذهبی صد چندان می‌شود.
۸ مارس روز جهانی زن مبارک باد
با امید برای رسیدن به جهانی عاری از تبعیض
فخری شادفر
________________________________________________________________________________
آخرین دیدارمون رو خوب یادمه بهاره. در واقع اگه بخوام هم نمی‌تونم فراموش کنم.
دمدمای غروب بود که نگهبان بهم گفت آماده بشم برای بازجویی. اون روز‌ها، روزهای شلوغی بود درست روزهای بعد از عاشورای ۸۸.
۲۰۹ به نظر خیلی بی‌تاب می‌یومد و به راحتی می‌تونستی از حجم سرو صدا‌ها و دیرسراغ نگرفتن‌ها، حدس بزنی که خبرای زیادی اون بیرون در جریانه.
من پشت در بهداری رو به دیوار منتظر بودم تا بیان سراغم. چشم بند داشتم و مجبور بودم فقط به کف زمین نگاه کنم اما کاملا معلوم بود راهرو خیلی شلوغه. تا فهمیدم کسی کنارم نیست چشم بندم رو زدم بالا و نگاه ریزی به اطراف انداختم، دور تا دور اطراف من رو به دیوار آدم بود.
صدای یکی رو شنیدم که به کنار دستیم گفت همین جا وایستا تا اتاق خالی پیدا کنم. خنده‌ام گرفت یک هو، تو دلم شاد شدم «خدا کنه برای منم اتاق نباشه که برم بازجویی».
صدات رو از تو بهداری شنیدم، صدات خاص بود و به هر حال تو جلسات سر بحث‌های گروهی این قدر شنیده بودم که بتونیم تشخیص بدم، ازت خوشم می‌اومد، قیافهٔ با اراده‌ای داشتی و وقتی حرف می‌زدی این اراده و استقلال بیشتر معلوم می‌شد؛ آره درسته صدای بهاره هدایت بود. داشتی برای دکتر از دردی که داشتی شکایت می‌کردی، ناراحت شدم، امیدوارم بودم مشکلت جدی نباشه، از در بهداری که اومدی بیرون خم بودی انگار واقعا دردت خیلی جدی بود. صدات کردم بهاره خوبی؟
مامور من رو کشید کنار و یک داد محکم به سرم زد و بردم یک طرف دیگه دیوار. اه لعنتی تو دلم بهش فحش دادم ولی کاری هم نمی‌تونستم بکنم.
فکر کردم دیگه نمی‌بینمت، مامور اومد سراغم و من رو برد. تا اینکه وارد ون زندان شدم و تو رو دوباره دیدم. دو تایی خوشحال بودیم از دیدن همدیگه. از بیماریت پرسیدم و گفتی که درد معده شدید داری و هنوز نتونستن تشخیص بدن علتش چیه. ببخشید وقت خیلی کم بود و خیلی جویای احوالت نشدم ولی تا تونستیم در مورد پرونده هامون و بازجویی هامون با هم حرف زدیم.
هر دومون نمی‌دونستیم کجا داریم می‌ریم تا اینکه به خودمون اومدیم و دیدیم تو دادسرای اوین هستیم. دوباره باید منتظر می‌شدیم. اینجا خوبیش این بود که نیمکت داشت و خوشبختانه مامور دوتایمون رو گذاشت یک جا باشیم. روی نیمگت نشستیم باچشم بند و چادرهای بدرنگمون.
نگهبان بهمون گفت باید سرامون پایین باشه و حرف نزنیم. ترسیده بودم. جفتمون ترسیده بودیم. اما ترس من یک جور ساکتم کرده بود، گرچه دوست داشتم با هم حرف بزنیم اما در عین حال ذهنم خیلی مشغول بود که چرا اینجام.
می‌دونی بهاره؛ حقیقت اینه که تو اون لحظات می‌دونستم اوضاعم از تو خیلی بهتره، لااقل سه سال تعزیری تو پرونده‌ام نداشتم اما با اینجال روحیه تو از من بهتر بود. همش می‌گفتی ما که کاری نکردیم اینا باید به داشتن ما افتخار کنند، این رو چندین بار تکرار کردی بهاره. یادمه، خوب یادمه.
تو رو صدا کردند، رفتی، حتی نشد با هم خداحافظی کنیم و این آخرین دیدار ما بود.
می‌دونی بهاره؛ ما باهم دوست نبودیم به اون معنی که از حال هم خبر داشته باشیم، شماره همدیگه رو داشته باشیم یا باهم بریم یک مهمونی. ما با هم همکار بودیم. هرکی زندانی شده باشه، می‌دونه دیدن دور‌ترین دوست یا همکار یا آدمی که یک جورایی به تو ربط داره، توی زندان چه احساس متناقضی می‌تونه برات بیاره. از یک طرف خوشحالی از دیدن چهره آشنا و از یک طرف هم ناراحت. صادقانه نمی‌دونم درسته که بگم که دیدار با تو برای من خوب بود، خیلی خوب. گرچه شاید زدن این حرف درست نباشه اما برای من دیدن تو در اون روز بهترین اتفاقی بود که در اون لحظه لازم داشتم، انگار احتیاج داشتم به اون حرفا. احتیاج به تکرار اینکه ما کاری نکردیم. ما کاری نکردیم، ما کاری نکردیم….
بهاره؛ من و تو هر دو می‌دونیم اون روز کجا رفتیم و چی شنیدیم. ما هر دو نیاز داشتیم که قوی و باایمان بریم تو اون اتاق. مرسی که اون جا بودی. و ببخش اگه من به اندازه تو خوب نبودم.
بهاره به اون روز که برمی گردم، به اون روز که تو رفتی با همون چادر بدرنگ و سرنوشتت هزار درجه تغییر کرد.
نمی‌دونم بی‌انصافیه، بدبیاره. چی یابد بگم؟ بهاره، من هم تو همون تجمعی که تو سه سال حکم گرفتی، بودم و اگه شانس نمی‌یاوردم شاید امروز سرنوشت طور دیگه‌ای بود.
با یکی از بچه‌ها چند روز پیش داشتم درموردت صحبت می‌کردم. گفت تو داری جای همه ما حبس می‌کشی و درست می‌گفت.
بهاره؛ از اون زمان، از اون آخرین دیدار، تو هنوز زندانی و از اون زمان من آزاد شدم؛ تو حوزه‌ای که دوست داشتم کار کردم، پول درآوردم. از ایران خارج شدم، زبان خوندم، فوق لیسانس قبول شدم و الان ترم آخرمه.
وارد جزئیات نمی‌شم بهاره. از اون روز، از اون آخرین دیدار، خیلی چیزا توی زندگیم اتفاق افتاده که می‌ون همه اون‌ها، تنها زندان سهم تو بوده.
۴ سال این طوری گذشت، تصورشم سخته که ۱۰ سال بشه. امیدوارم زود برگردی، نمی‌خوام آخرین دیدارمون بهداری و زندان و پشت در اون اتاق باشه.
بهار نزدیکه، بهاره امیدوارم این بهار برای جفتمون متفاوت باشه، کاری نمی‌تونم بکنم، اگه خواهش من تاثیری داره خواهش می‌کنم که آزادت کنند گرچه می‌دونم تو مرام تو نیست.
بهت افتخار می‌کنیم و این بهار بی‌صبرانه منتظرتیم بهاره.
آزادش کنید!
سمیه رشیدی
________________________________________________________________________________
برای بهاره که بهاری دیگر را پشت می‌له‌های زندان می‌گذراند
می‌خواهم از بهاره بنویسم. بهاره هدایت. بهاره‌ای که همچون اسمش برای دیدن و رسیدن بهار این سرزمین مدام جنگیده است، تاوان داده است، زندان رفته است و این روز‌ها نمی‌دانم براساس کدام قانون و کدام محکمه پرعدالتی به جرم آزادی خواهی به نُه سال و نیم زندان محکوم شده است.
سخت است نوشتن از کسی که می‌دانی باید نُه بهار از بهارهای جوانی‌اش را در پشت می‌له‌های زندان بگذراند. چه بهای گرانی دارد آزادی و آزادی خواهی در این سرزمین! اما باید نوشت. نوشت از بهاره‌ای که تنها دختر عضو شورای دفتر تحکیم وحدت بود. اولین دبیر کمیسیون زنان تحکیم وحدت نام گرفت. فعال دانشجویی بود. فعال حقوق زنان بود و اولین بازداشتش در تجمع بیست و دوم خرداد سال هشتاد و پنج و در اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی» شکل گرفت. بهاره‌ای که تهدید و بازداشت جلودارش نبود. بهاره‌ای که ایستاد و به راهش ادامه داد تا امروز که سهمش از این ایستادگی، بیش از نُه سال زندان شده است.
بهاره، امسال هم همانند چهارسال گذشته، در پشت می‌له‌های زندان آمدن بهار را جشن خواهد گرفت. دور از خانواده، دور از امین که این روز‌ها سهم عاشقی با بهارش، ملاقات از پشت شیشه‌های کثیف اتاق ملاقات‌های هفتگی است. اما مگر می‌توان بهار را به بند کشید؟ بهار خواهد آمد. بهاره‌ها دیر یا زود از پشت می‌له‌های زندان دوباره بیرون خواهند آمد. جوانه خواهند زد. سبز خواهند شد و بهار این سرزمین را رقم خواهند زد.
بنفشه جمالی
__________________________________________________________________________________
۴ سال پیش زمانی که احکام سنگین پرونده‌های وقایع بعد از انتخابات ۸۸ صادر شد، هیچ کس باور نمی‌کرد که این احکام قرار است در طولانی مدت پا برجا بماند. گویی تلاشی جمعی در کار بود تا همه به خود بقبولانیم که چنین اتفاقی، ممکن نیست و اساسا نمی‌توان این تعداد آدم را برای مدتی طولانی در حبس نگه داشت. اینکه چرا اینطور استدلال می‌کردیم و چرا تاریخ نه چندان دور گذشته را از یاد برده بودیم، هنوز برای خودم هم روشن نیست. فکر می‌کنم بیشتر تلاش می‌کردیم تا از این طریق روحیهٔ جمعی و فردیمان را حفظ کرده و امیدوار بمانیم.
از آن روز‌ها ۴ سال گذشته است و همچنان بهترین‌های ما در زندانند. بهاره هدایت یکی از آنهاست. یکی از آنهایی که بهتر از ما راه و رسم ایستادگی و مقاوت را می‌داند. بهاره صبور و مقاوم تاب می‌آورد و استوار است. زمانی که حکم ۹ سال حبس تعزیری برایش صادر شد هیچ یک از ما باور نمی‌کرد که ۴ سال بگذرد و بهاره همچنان روز‌ها و شب‌هایش را پشت می‌له‌های قلعهٔ بخیل سپری کند. اما این اتفاق افتاد، روز‌ها از پی هم آمدند و بهاره همچنان زندانی ماند. گذشت ایام انگار ما را سِر کرد. انگار یادمان رفت که یارانی از ما مدت هاست در کنارمان نیستند. انگار کم کم خو کردیم به نبودنشان و زندان شد حقیقتی که باید پذیرفت و با آن کنار آمد.
کم کم یادمان رفت که او هر روز چشمش را پشت می‌له‌ها باز می‌کند و شب‌ها پلک‌هایش، پشت می‌له‌ها بسته می‌شود. یادمان رفت که هر روز جسمش ضعیف‌تر می‌شود، هر روز، یک روز به تقویم دوری‌اش از کسانی که دوستشان دارد، افزوده می‌شود. کم کم درگیر تب و تاب وقایع جدید شدیم، برخی امیدوار شدند که شاید روزهای خوشی در راه است، آستین‌ها را بالا زدند و دست به کار مهیا کردن زمینه‌های تغییر شدند، اما روز‌ها گذشتند و هنوز تغییری نیامده است. تغییری که بهاره را دوباره به خیابان‌های این شهر و به جاهایی که به او متعلق است، بازگرداند.
بهار دیگری در راه است، اما اگر نخواهیم تنها به بهاری در کنار بهاره‌ها، «امیدوار» باشیم باید آستین‌ها را بالا زد و کاری کرد. کاری بیشتر از نوشتن این چند خط.
دلارام علی
________________________________________________________________________________
بیایید تصویر بهاره را تکثیر کنیم
می‌خواهم از تصویر بهاره بگویم؛ تصویر او در روز ۲۲ خرداد در میدان ۷ تیر که حاضر به بازداشت نیست و به زنان پلیس فشار می‌آورد. بهاره هم چنان همانند‌‌ همان تصویر است در ذهن من. آرمان او آزادی، برابری، عدالت… هرچه که باشد به راحتی دست همدلی و همراهی به گروه‌های دیگر می‌دهد. برای همین هم کم تاوان پس نداد. در‌‌ همان تصویر، جای بسیاری از فعالان زنان کم بود. درست در‌‌ همان جایی که ما یکه به دو می‌کردیم که چطور هزینه‌مان را کم و بر فایده‌مان بیافزاییم، او به راحتی آمد و ایستاد و دستگیر شد و اکنون دو سال از حبس خود را برای آن می‌گذراند. نمی‌خواهم بر آن فعالان زنی خرده بگیرم که نبودند بلکه می‌خواهم بگویم ما تصویری از نوع بهاره را کم داریم. شجاعتی که بتواند در لحظه تصمیم گیری به کمکمان آید و ما را گرفتار نکند و همدلی که ما را از کشیدن به سمت تنها این و تنها آن‌‌ رها کند و اولویت را به عمل رهایی بخش بدهد.
بهاره بی‌شک تصویر مردانه تحکیم وحدت را نیز تغییر داد. نه فقط به این خاطر که زن بود و به شورای تحکیم راه یافت بلکه به این خاطر که خواسته‌های زنان را در آنجا مطرح کرد و در گسترش آن کوشید. پیش از آن نیز مردانی هم چون عبدالله مومنی یا سعید حبیبی سعی داشتند که از خواسته‌های زنان دفاع کنند و در مقاطع حساس به یاری آمدند و از هیچ کمکی دریغ نکردند. اما فرق است میان کسی که مشروعیت کافی دارد و از خواسته دیگری می‌گوید تا کسی که مشروعیت ناکافی دارد و از خواسته جنس خود می‌گوید. شاید برای همین است که برخی از زنانی که در ادوار تحکیم هستند سعی دارند خود را از خواسته‌های زنان جدا کنند.
برایم نوشتن از بهاره سخت بود نه به دلیل اینکه سهم ما نیم بند آزادی شد و سهم او تمام زندان. به این دلیل ساده که نشد جای خالی او را پر کنیم…
جلوه جواهری
_________________________________________________________________________________
بهار که نزدیک می‌شود بهاره جانم
دلم می‌خواهد فقط از بهار بنویسم و زمستان را از یاد ببرم. دلم می‌خواهد از باهم بودن بنویسم و تنهایی-‌ها را در گوشه‌ای بگذارم و از آن‌ها بگذرم. دلم می‌خواهد گشاده دل باشم و از دل‌تنگی‌ها ننویسم. اما الان بیش از همه دلتنگم. دلتنگ برای تو! که تنها نشسته‌ای و احتمالاً داری چیزی می‌بافی. مثل آن شالی که سال گذشته برایم بافتی و بخشی از احساست را در آن گذاشتی و برایم فرستادی. اکنون هم هر وقت بیرون می‌روم این شال را به گردنم دارم. انگار تو با من هستی و این حس خوبی به من می‌دهد.
بهاره جان! این روز‌ها دائماً از خودم می‌پرسم چرا جوانی دختران و زنان جوان ما باید در گوشه حبس یا تبعید تاراج شود بی‌آنکه کسی پاسخگو باشد. فرق نمی‌کند که جرم آن‌ها چیست. مهم تلف شدن این نیروی شاداب و سرشار از زندگی است که گروهی زندگی را از آن‌ها دریغ می‌کنند.
بهاره عزیزم! می‌دانم آن روزهایی که در حبس گذراندی دیگر برنمی‌گردد. یعنی قسمتی از جوانی تو روی دیوار‌ها و می‌له‌ها می‌ماند و تاریخ می‌شود. بالأخره روزی تو هم برای همیشه از آنجا بیرون می‌ایی اما چیزهایی را در آنجا جا می‌گذاری که شاید سلامتی و بخشی از عمرت باشد. اما نکته تأسف‌بار این است آن‌ها که بیرون از آن دیوار‌ها هستند آن قدر اسیر زندگی راکد شده‌اند که دیگر برایشان هیچ‌چیزی فرق نمی‌کند.
بهاره عزیزم! دارم فکر می‌کنم دوباره بهار از راه می‌رسد و کاش هیچ یک از زنان و دختران جوان مثل تو در بند نباشند. نمی‌دانم این آرزو بزرگ است یا ما را مجبور کرده‌اند که هر آرزوی کوچکی را این قدر بزرگ و غیر محتمل بپنداریم؟ بهار که نزدیک می‌شود بهاره جان! دلهره وجودم را می‌گیرد و باز با خودم فکر می‌کنم یک بهار دیگر می‌آید و می‌رود و در این بهارهای مکرر بهاره‌های ما از دیدن بهار محروم خواهند بود. اما این بار به خودم امیدواری می‌دهم که شاید این بهار‌‌ همان بهارهای مکرر گذشته نباشد. این‌ها همه آرزوی یک دوست و مادری است که دلش برای دخترش تنگ شده است و آرزو دارد که بهاره‌ها همراه با بهار باشند!
ناهید می‌رحاج
سال ۱۳۹۲ با همه فراز و فرود‌هایش به پایان خود نزدیک می‌شود. سال‌ها را مرور می‌کنم. سال‌هایی که جوانی پرشور بهاره هدایت عزیزمان در پشت می‌له‌های زندان به حبس برده شده‌اند. نزدیک به ۵ سال از حبس بهاره عزیز می‌گذرد، به راستی جرم او چیست؟ او چه کرده است که سزاوار چنین عقوبتی گشته است؟
تلاش‌های بهاره را در ذهن مرور می‌کنم. آشنایی من با بهاره به تجمع ۲۲ خرداد ۱۳۸۵ بر می‌گردد. تجمعی که با اعتراض به قوانین تبعیض آمیز علیه زنان می‌خواست هر چه بیشتر توجه شهروندان ایران زمین را به فوری بودن ضرورت تغییر قوانینی که زندگی زنان را به بن بست رسانده بود، جلب کند. من در آن زمان تهران نبودم اما تصویر متین و آرام بهاره هنگامی که توسط ماموران امنیتی دستگیر می‌شد، مرا مدت‌ها مجذوب خود کرده بود. بهاره در آن زمان مسئول کمیسیون زنان تحکیم وحدت بود و نقش سزاواری در ترویج حقوق زنان در دانشگاه‌ها داشت. نقش او در ایجاد ارتباط میان کنشگران جنبش زنان و کنشگران جنبش دانشجویی نیز بی‌تردید بود. شاید به همین دلیل بود که حکم زندانی که بهاره برای شرکت در این تجمع گرفت از حکم بیشتر کنشگران دستگیر شده در این تجمع بیشتر بود. بهاره اکنون ۲ سال از عمرش را هم به دلیل دفاع از برابری حقوقی برای زنان کشورش در پشت می‌له‌های زندان می‌گذراند. بعد‌ها با بهاره و تلاش‌هایش در کمپین یک میلیون امضاء بیشتر آشنا شدم. تصویر جوان و شاداب بهاره برای من نوید دختران جوانی را می‌داد که حضورشان، می‌رایی مناسبات مردسالارانه و پدرسالارانه بود. بعد‌ها بیشتر با بهاره آشنا شدم، هنگامی که برای ایستادگی بر آرمان‌های آزادی خواهانه‌اش به زندان می‌رفت و سربلند از زندان بر می‌گشت. تصویر او برای من، تصویر زن آرمان خواهی است که می‌خواهد آزاد و برابر زندگی کند و آن قدر انسان‌ها را دوست دارد که آن‌ها را شایسته زندگی بهتر و آزاد‌تر می‌داند. اما این زندگی آزاد و برابر مستلزم پرداختن بهایی است. سهم بهاره از این ب‌ها، سال‌های جوانیش است که در پشت می‌له‌ها سپری می‌شود. می‌له‌هایی که گرچه بهاره را از دوستدارانش جدا ساخته است اما آرمان‌هایش برای جهانی بهتر را روشن‌تر از همیشه به چشم ما نمایان می‌کند.
ناهید کشاورز
______________________________________________________________________________
نوشتن از بهاره هدایت برای من یکی از سخت‌ترین کارهاست، شاید به خاطر بغضی که هر بار با فکر نوشتن در مورد او گلویم را می‌فشارد، بغضی که نمی‌توانم به فریاد تبدیل کنم. سال‌های زندان بر او می‌گذرد و من از ناتوانی ما برای تبدیل بغض‌هایمان به فریاد نه دلگیر که بیشتر خشمگینم. او به جرم شرکت در تجمع میدان هفت تیر باید دو سال را در زندان بگذراند در حالیکه هنوز همهٔ آن تبعیض‌ها پابرجاست. بهاره زنی بود که پایش را از گلیم زنانگی رسمی بیرون گذاشته بود، چهره‌ای که پلاکارد به دست برای شکستن سکوت دانشگاه روبروی درهای بسته روی زمین نشست، زنی که پایش را از گلیم زنانگی مطلوب حاکمیت بیرون گذاشت و وارد دنیای سیاست شد، اعتراض کرد، زن بودنش را فراموش نکرد و به تبعیضی که او را نادیده می‌گرفت، اعتراض کرد. بهاره زن اعتراض و عصیان در دورانی است که سکوت راه حل خیلی از ماست برای گذران زندگی. بهاره نماد زنانی است که فریادشان برای برابری پاسخی سنگین دارد به درازنای دو سال حبس. بهاره زندان است و در بیچارگی بی‌عملی برای او، در نبود دست‌هایی که بتواند می‌له‌های زندان او را بشکند و بیرونش بیاورد، ما می‌نویسیم: «بهاره باید آزاد باشد»
نفیسه آزاد
_______________________________________________________________________________
بهار من!
ما ایرنیان بهار را دوست می‌داریم و چه خوب رسم دوستداری بهار را بجا می‌آوریم و «امید» که هیچ بندی را یارای به بندکشیدنش نیست،‌‌ همان که هماره با بهار گره زده‌ایم و «یقین» که ختم سرنوشت زمستان را به زانو زدن در پیشگاهش سپرده‌ایم که ‌‌نهایت رسیدن‌های نفس‌های گرمی است که سردی زمستان را به درد در انتظار نشستند… اینجا بضاعت من در حد همین چند خطی است که تقدیم بهار خوبان «بهاره هدایت» می‌شود، به امید آزادیش که گمانش در این هنگامه بیش از هر زمانی نزدیک‌تر است!
بهار من!

بهار من مرا بخوان!
با هجای شیرین واژگان بارانیت
آنجا که در کوچه‌های راز آلود تنهایی
مثنوی‌های خوشبختی می‌سرایند

مرا بخوان!
با نسیم عطر آگین عشق
آنجا که فلسفه را در گوش آلاله‌های بی‌تاب معنی می‌کنند
مرا بخوان!
آنجا که در اشتیاق تند رسیدن
آرزو‌های خود را بر بال پروانه‌ها می‌نویسند
مرا بخوان!
با رنگ‌های زنده
در هم آغوشی آسمان و زمین
در ‌‌نهایت خواستن
آنجا که دخترکان بهشتی
تمنای چشمان تب آلود خود را
با سرانگشتان مستشان
برلوح گیتی می‌پاشند

من امروز خوشبختم
از درک راز آلود و همچنان مستور نفس‌های فرشته گان
که از افق برایم بوسه می‌فرستند
ومن تکرار می‌شوم.

لیلا صحت
زمستان ۹۲ نیویورک
________________________________________________________________________
فقط یکبار در هفته، ۲۰دقیقه دیدار از پشت شیشه‌های سالن ملاقات با مرد همراه زندگیت، تمام سهم تو شد از سال‌ها تلاشی که برای بهبود وضعیت زنان و دانشجویان انجام دادی. چهارسال از عمر و جوانیت که می‌توانستی هزاران برنامه برایش داشته باشی، می‌توانستی هر روزش را جور دیگری زندگی کنی، پشت می‌له‌های زندان اوین سپری شده است. می‌گویند هنوز ۶سال دیگر باقی مانده است. باورش در این روزهای نزدیک به بهار که شهر روزهای خاکستری زمستان را تاحدودی پشت سر گذاشته، سخت‌تر می‌نماید! در روزهایی که هنوز مردم اندک امیدی به بهبود شرایط دارند، نمی‌خواهم امیدم را از دست بدهم و می‌خواهم به روزهای خوبی فکر کنم که تو دیگر آنسوی دیوارهای بلند اوین نیستی. به امید آزادی‌ات.
محبوبه حسین‌زاده
_______________________________________________________________________________
بهاره تابلوی تمام عیار عشق، شجاعت، سفیر پیوند جنبش زنان با جنبش دانشجویی
از بهاره هدایت می‌توان بسیار نوشت؛ از بالا‌ترین تعداد آرای او به عنوان تنها عضو دختر در دفتر تحکیم وحدت یا حضور پر رنگش در اعتراضات دانشجویی که منجر به ۵ بار باز داشتش شد، از فعالیت پیگیر در کمپین یک میلیون امضا، یا نشست اعتراضی ۶ نفره‌شان که در عین شجاعت بسیارغریبانه بود! از کدامین باید نوشت. از تعلق جایزه ادلستام به خاطر شجاعت فوق العاده و تعهد فعالانه به عدالت، یا از عشق ازدواجش درمیان این همه شور حرکت و غوغا، از کدامین باید گفت.
از اینکه این دختر جوان در اوج جوانی و عشق و شور زندگی هیچگاه مرعوب هشدار‌ها و تهدیدهای نیروهایی امنیتی نشد و همواره انگیزه او درجهت اهداف انسان دوستانه بود و در پای آنجانانه ایستادگی کرد و زندگی، آزادی و جوانی‌اش را خالصانه در سبد اخلاص جنبش دانشجویی و آزادی عدالت خواهی گذاشت و از همه چیزگذشت. از کدامیک باید گفت. از سازمان دهی اعتراض به قوانین تبعیض امیز علیه زنان و مشارکت در تجمع اعتراضی سال ۱۳۸۵ که اولین بازداشت او رقم خورد و حکم دوسال زندان برایش صادرشد و نام بهاره هدایت را در پیوند جنبش دانشجویی وجنبش زنان برای همیشه ماندگارکرد. از کدام باید گفت.
بهاره جان هرگاه که یاد دوران طولانی زندانت می‌افتم، آشفته در مقابل از دست رفتن بهترین سالهای جوانیت شرمنده می‌شوم و متحیر که چه جرمی می‌تواند این سال‌های طولانی زندان را برای تو رقم بزند. مگر می‌شود که دانشجوی جوانی در حرکت‌های مدنی و خواسته‌های دانشجویی، چنین حکم سنگینی بگیرد. چه کسی جواب سالهای جوانی و سلامتی هدر رفته تو را خواهد داد.
و باز هم فکر می‌کنم که حتما آزادی‌ات برای خیلی‌ها هزینه بالایی داشت که تو را با بالا‌ترین حکم قضایی، این چنین در بند کردند و یا شجاعت یک زن جوان را در جامعه مردسالار نمی‌توانستند تحمل کنند. چهره زیبا با لبخند مهربانانه‌ات، با طره‌های تاب دار موهای سیاهت، تابلوی تمام عیاری ازعشق، شجاعت، سفیر پیوند میان جنبش زنان و جنبش دانشجویی است و من مادر اجتماعی تو شرمنده‌ام در مقابل صبر و پایداری‌ات و ستمی که بر تومی رود. این روز‌ها می‌گذرد و تو سرفراز به میان خانواده واجتماع برمی گردی، رو سیاهی‌اش برای در بند کننده‌ها برای همیشه خواهد ماند.
طلعت تقی نیا
_______________________________________________________________________________
برای من نوشتن درباره آدمهایی که از نزدیک نمی‌شناسم کار سختی است، آدمهایی که با آن‌ها دوستی یا رابطه‌ای شخصی نداشته‌ام. اما بعضی از این آدم‌ها تنها یک نام نیستند میان باقی نام‌ها، ارتباط شخصی لازم نیست تا آن‌ها را نزدیک به خودت بدانی. پیوندی قوی از نوع دیگری در جریان است، پیوندی از جنس تعهد و اعتقادی که آن‌ها و نامشان را در ذهنت پررنگ می‌کند و خاص. به راحتی می‌توانی با آن‌ها همراهی کنی، نزدیک شوی و دوستشان بداری. یکی از این آدم‌ها برای من زنی است که سال‌ها ایستاده و از حق خود کوتاه نیامده، زنی که سکوت نکرده و تن به اجبار نداده، زنی که نزدیگ به ۵ سالی می‌شود که زندانی است؛ بهاره هدایت را می‌گویم.
نام بهاره هدایت برای من بیش از هر چیز یادآور روزهایی است که او علاوه بر فعالیتش به عنوان تنها زن عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت، به همراه دیگر زنان دانشجو، کمیسیون زنان دفتر تحکیم را بنیان نهاد. این اقدام، صحبت از مسائل زنان به طور کلی و زنان دانشجو به طور خاص را در دانشگاه‌ها پررنگ کرد. ۹ سال و نیم حکم زندان برای یک فعال سیاسی زن و مدافع حقوق زنان به عنوان سنگین‌ترین حکم قضایی که از ابتدای تاسیس انجمن‌های اسلامی برای یکی از اعضای این تشکل‌ها صادر شده، نشان از تاب نیاوردن حضور و فعالیت زنانی چون اوست. جای تاسف است اما جای تعجب نیست که حاکمیتی که زنان را جنس دوم فرض می‌کند و هر روز با طرح و لایحه‌ای جدید سعی در خانه نشین کردن آن‌ها و تشویقشان به فرزندآوری دارد، با زنانی مانند او اینگونه برخورد کند. ۵ سال و نیم از حکم زندان بهاره هدایت باقی است و ما همچنان به آن معترضیم.
هدی امینیان
____________________________________________________________________________
بهار؛ یعنی اینکه تو می‌آیی
بهار جان، تو را خیلی از نزدیک ندیده‌ام. به خاطر دارم یک بار در جلسه‌ای حضور داشتیم که تو هم آنجا بودی. در انجمن صنفی مطبوعات، جلسه‌ای در اعتراض به دستگیری مریم و جلوه برگزار شده بود. آن روز با وجودی که حالت خوب نبود و به سختی در مراسم حاضر شده بودی، اما پشت تریبون ایستادی و با مهربانی، عشق و آرامشی که در چهره‌ات همیشگی است، گفتی: دوستانمان هر چه سریع‌تر باید آزاد شوند چون جرمی مرتکب نشده‌اند. گفتی که ما دنیایی بهتری را برای زندگی می‌خواهیم بسازیم و در راه آن سخت می‌کوشیم.
بهار جان؛ سال‌ها از آن زمان گذشته است و سالهاست که تو پشت آن می‌له‌های سرد ایستاده‌ای. تو و امین که از عاشقان این روزگار هستید، به چه جرمی باید دور از هم و پشت آهن‌های سرد کابین شماره چهل و دو به دیدار هم بنشینید. حق تو و تمام تلاشهایی که برای تغییر وضعیت زنان و دختران و رفع تبعیض انجام دادی، این برخورد بی‌رحمانه و این همه شقاوت و سنگدلی نیست. نباید عشق، جوانی و زندگی را از تو گرفت؛ تو که به شکفته شدن و نو شدن هر روزه زندگی اعتقاد داری.
مریم زندی

آه‌ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
یادم می‌آید خبر حکم سنگین بهاره هدایت را که خواندم از ناباوری سرگیجه گرفتم. ما همدیگر را ملاقات نکرده‌ایم ولی می‌دانم که همسن هستیم. وقتی بهاره در زندان بود من پایان نامه‌ام را نوشتم. این را می‌نویسم چون موقع اتمام آن مشخصا به یاد او بودم و شدیدا آگاه از تفاوت زندگیمان در این چند سال گذشته.
زندانی بودن بهاره فقط یک مساله حقوق بشری نیست، بلکه به بند کشیدن آینده کشور ماست. اینکه بهاره و همسرش چطور این چند سال را گذراندند، ناعادلانه و بی‌رحمانه است. اما از دست دادن بهاره هدایت در این چند سال هزینه گزاف تری برای کشوری است که شدیدا نیاز به افرادی مانند او دارد. این نتیجه حماقت کسانی است که نمی‌فه‌مند فردی با درک و هوش، اعتماد به نفس و سعه صدر او باید بتواند کار کند، یاد بگیرد و به دیگران یاد بدهد. هموطنان ما از مادران و مادربزرگانی‌زاده شده‌اند که یک تکه نان را دور نمی‌انداختند، چون کفران نعمت بود. اما اکنون ما در این کشور آدم دور می‌ریزیم. می‌دانم که فعال، فرهیخته، جایزه و نابغه از در و دیوارمان می‌بارد اما کسانی مثل بهاره که توانایی، صداقت و افتادگی لازم برای جلو بردن یک جامعه را داشته باشند، انگشت شمارند. هدر دادن این سرمایه‌های انسانی در جامعه‌ای که افراد با تقلب، تظاهر و پارتی بازی پیشرفت می‌کنند عجیب نیست. ما‌‌ همان خیل عظیم بی‌تفاوتی هستیم که نمی‌دانیم بهترین حقوقدانان این مملکت باید ستون فقرات قوه قضاییه ایران را بسازند، نه اینکه دست بسته در فقر، تبعید و در زندان باشند.

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین‌ها رفت
و سبزه‌ها به صحرا‌ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس دیگر به خود نپذیرفت….

آدری لورد، فعال سیاهپوست آمریکایی، می‌نویسد: «ابراز خشمی که به کنش برای آفریدن آینده مورد تصورمان تبدیل شود، عملی شفاف کننده، رهایی بخش و قدرت بخش است. خشم مملو از انرژی و انباشته از اطلاعات است.» من عصبانی هستم ولی مطمئن نیستم که این خشم، شفاف کننده و رهایی بخش باشد. عصبانیت من فقط از حکومتی نیست که مسوول زندانی کردن بهاره و افراد بی‌شماری که سرمایه‌های کشور ما هستند. عصبانیت من از مردم عادی و از فعالان اجتماعی و سیاسی نیز هست. از خودم و از عصبانیت خودم هم عصبانی هستم. شاید همین بهانه خوبی برای پایان سخن باشد.
– شعر‌ها از فروغ هستند.
روجا بندری
_______________________________________________________________________________

این یکی از شعرهای مجموعهٔ «برهنگی در باد» است. تازه نیست، اما درد مشترکی توی آن است.
تقدیمش می‌کنم به بهاره هدایت؛ برای همهٔ «زن» بودنش

برهنه در باد
دویدم
زمین گرد بود
نرسیدم
غلتیدم و با باد
رقصیدم
سرگیجه را خوابیدم
خوابت را دیدم:
دستانت در خواب
مهربانند.
درد می‌کنم بیرون ِ آغوشت

ساقی لقایی»