فرح اصولی به روایت خودش


۲۷ اسفند ۱۳۹۳


شهریار شهامت


فرح اصولی نقاش معاصر ایرانی است. او از هنرمندان دیگر نیز الهام می‌گیرد و هنر مفهومی تلفیقی می‌آفریند. او آثار دیگر هنرمندان را جور دیگر می‌بیند، بازآفرینی می‌کند و از زاویه‌ی دید خودش به مخاطب نشان می‌دهد.

فرح اصولی را در کاری از شهریار شهامت ببینید:

از لحظه‌ای که مونالیزا را شناختیم دارد لبخند می‌زند و تا ابد هم قرار است لبخند بزند. یعنی لبخند او ازلی و ابدی است. این خودش یک مفهوم است. اگر من روی یک این مفهوم یک کاری انجام می‌دهم، این با هم ترکیب می‌شود و یک مفهوم جدیدی را به وجود می‌آورد و اگر شعر فروغ هم به آن اضافه می‌شود باز یک مفهوم جدیدتری را به وجود می‌آورد. در این جا فروغ و لئوناردو و من با هم همکاری می‌کنیم. من از آنها کمک می‌گیرم، به کار آنها نگاه می‌کنم و حرف خودم را بیان می‌کنم. در کار من آن جا که مونالیزا لبخند می‌زند بچه‌ای بی‌سر به بغل دارد. آن لبخند در این جا معنی دیگری پیدا می‌کند که با وجود این که سر بچه‌اش قطع شده است، باز دارد لبخند می زند. این کیست؟ یک زن خاورمیانه‌ای؛ یک زن در میانه‌ی جنگ‌ها و یا انقلاب‌ها و یا فشارهای مختلف که تلاش می‌کند آن «اکنون» را نگه دارد و همه چیز را یک جوری درست کند در عین حال که دارد خون گریه می‌کند. خیلی وقتها که به سرنوشت خیلی زنها نگاه می‌کنم مفاهیمی از این دست برای من ایجاد می‌شود.
اگر از لئوناردو و فروغ کمک می‌گیرم که می‌گوید «آن پرنده‌ی غمگین که از قلبها گریخته ایمان است». این جا می‌بینیم (می‌خواهیم ببینیم) که چه شده که این اتفاقها افتاده؟
اگر بخواهم یک بعد با اهمیت خودم، به عنوان یک انسان، را بیان کنم، بعد مادری است که اندازه‌ی یک نقاش و شاید فراتر از آن برایم اهمیت دارد؛ از وقتی که مادر شدم و حتی خیلی پیش از آن، من از چهارسالگی در رویای مادر شدن بودم و فکر می‌کردم من هرگز قادر نیستم بدون بچه زندگی کنم. این احساس مادری را همیشه به اطرافم داشتم. وقتی کوچک بودم مادر بقیه بودم و وقتی بزرگ شدم فکر کردم باید مادر دنیا باشم و این یک حس خیلی خوبی است که با خودم دارم. یک بعد دیگر بااهمیت برایم هنر است که آن هم خلاقیت است. مثل مادر شدن آن هم به وجود آوردن و آفرینش است.
یک اتفاق خوب این است که دخترم هم دنبال هنر می‌رود و می‌توانیم با هم در این زمینه گفت‌وگو کنیم. پسرم هم دنبال علم می‌رود و آن هم خلاقیتی در خود دارد که آن هم برای من جالب است. وقتی او درباره‌ی فکرها و خلاقیت خودش حرف می‌زند با هم به نتایجی می‌رسیم، از زاویه دید او به موضوع نگاه می‌کنم و برایم جالب می‌شود.
من از این که به دنیا آمدم خیلی خوشحالم با وجود این که خیلی هم رنج می‌کشم از اتفاقات اطرافم در دنیای پیرامون خودم. از رنج آدمها و از این که فکر می‌کنم می‌شود خیلی خوب زندگی کرد و چرا بشر این را نمی‌داند و متوجه نیست؟ چرا بهتر زندگی نمی‌کند و جنگ می‌کند؟ اما من زندگی را دوست دارم زیرا با وجود همه‌ی رنجی که کشیده‌ام، اما در عین حال خیلی هم به من خوش گذشته است، بنابراین من زندگی را دوست دارم.
از کودکی نقاشی را دوست داشته‌ام. البته نوشتن را هم دوست داشتم و همیشه فکر می کردم نویسنده می‌شوم، اما همیشه در حال نقاشی کردن بودم. از پانزده سالگی که به هنرستان رفتم، که چهل سال از آن زمان می‌گذرد، فکر می‌کنم که دری به بهشت باز شد و من وارد آن شدم و اصلا هم قصد ندارم از آن بیرون بیایم. آرزویم این است که تا لحظه‌ای که زنده‌ام نقاشی کنم و اصلا پشت میز کارم بمیرم.
بعد که از پانزده سالگی تصمیم گرفتم نقاش بشوم، آن بعد نویسنده‌ام وارد نقاشی‌هایم شد. من راوی‌ام. همیشه نقاشی‌هایم یک داستانی دارند.
در زندگی‌ام هم آدم خوب دیده‌ام هم آدم بد؛ اما می‌توانم بگویم آدم خوب بیشتر دیده‌ام. معمولا با آدم‌های خیلی خوب مواجه شده‌ام و خیلی تحت تاثیرشان قرار گرفته‌ام. من دنیا را با آن خوبی‌هایش نگاه می‌کنم. آدم‌هایی هم بودند که خوب نبودند، خب خوب نبودند دیگر …، اما در زندگی من نقش بزرگی نداشتند.
زیبایی یک مفهوم عام است. صحبت کردن درباره‌اش کار سختی است. می‌تواند به همه چیز اطلاق بشود. می‌توانیم بگوییم رفتار آدم زیباست. می‌توانیم بگوییم روحش زیباست. خودش زیباست. اما در نهایت من زیبایی را دوست دارم و فکر می‌کنم ایران نیز یکی از آن کشورهایی است که در هنرش و در منش و افکارش خیلی به زیبایی اهمیت می‌دهد. این در صنایع دستی ما هست، در خط ما در نقاشی ما هست. همه چیز را می‌خواهیم زیبا کنیم. شاید در مقاطعی یک خشونت‌های تاریخی از سوی حکومت‌ها شده است، یا جغرافیایمان با ما خشونت‌هایی کرده است که همیشه داریم آن را با زیبایی جبران می‌کنیم. ایرانی‌ها با زیبایی یک نقص‌هایی را جبران می‌کنند و من این ویژگی را دوست دارم.
سن؟ تا یک جایی خوب است اما از یک جایی به بعد من فکر می‌کنم خیلی تند می‌گذرد و آدم احساس می‌کند آن حرفهایی را که می‌خواست بزند نزده است و وقت لازم دارد برای گفتنش؛ اما سن عدد نیست، گاهی تجربه است، گاهی حس است، گاهی مجموعه‌ی یک چیزهایی است. مثلا من که اکنون شصت و یک ساله‌ام، گاهی فکر می‌کنم که سی ساله هستم، اما گاهی هم می‌بینم که نه! نیست! یعنی از نظر انرژی و تفکر حس سی سالگی دارم، اما بعد یادم می‌آید که نه نیست. و خب تجربه‌هایی هم با سن هست که آنها هم ارزشمند است.
من به عشق خیلی اهمیت می‌دهم. «بنده‌ی عشقم و از هر دو جهان آزادم». یعنی هیچ چیز بالاتر از عشق برای من نیست. یعنی در چیزی که جاری بشود، آن را خوب و آسان و زیبا می‌کند. همیشه برایم اهمیت داشت که عاشق باشم. و همیشه فکر می‌کردم وقتی عاشقم، همه چیز رنگ و معنایش عوض می‌شود. شعرها، موسیقی‌ها و تصویرها یک جور دیگر می‌شود و خوشبختانه عشق را در زندگی‌ام تجربه کردم. عشق را در شکل‌های مختلف تجربه کرده‌ام. عاشق کارم هستم. عاشق بچه‌هایم هستم. عاشق ابعاد زیادی از زندگی هستم و فکر می‌کنم آدم‌هایی که عشق را تجربه نکرده‌اند، اصلا هیچ بعد مهم زندگی را تجربه نکرده‌اند.