داستان‌خوانی منیرو روانی پور؛ کولی کنار‌ آتش


۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۴


محبوبه عباسقلی زاده


منیرو روانی پور می‌گوید: برای نوشتن «کولی کنار آتش»، سه ماه با کولی‌ها زندگی کردم. نمایشگاه‌های زیادی را دیدم و با دوستان نقاش بسیاری گفت‌وگو کردم. این کتاب را آقای رمضانی در نشر مرکز منتشر کرده که از ناشران خوب ایران است و به محمود دولت‌آبادی و اکبر رادی تقدیم شده و این طور شروع می‌شود:

.

«شما که گوش‌تان در برابر داستان ما این همه دیرباور است کمی بنشینید تا یک بار دیگر بگوییم در این دو شب چه دیده‌ایم.»
هملت

.
دایره سر‌ها. سرهای غریبه و آشنا. تاریک روشن صورت‌ها. صورت‌های گر گرفته از گرمای آتش. نه آتشی که در کنار چادر بزرگ زبانه می‌کشید …
می‌رقصید، دست‌ها کشیده رو به آسمان، به تنش پیچ و تابی می‌داد، موهای سیاه و بلندش را در هوا پریشان می‌کرد و با آهنگ نی که عوض می‌شد، می‌چرخید، پا‌هایش را محکم به زمین می‌کوبید و مانند شعله آتش نیلگون که باد به جانبش تاخته باشد تن جوان و زنده‌اش را به سوی مانسی می‌کشید و آرام آرام با حرکت ریز شانه‌ها رویش می‌نشست. نفسی تازه می‌کرد. خسته بود. پیراهن ارغوانی خیس عرق به تنش چسبیده بود. چشمان سیاهش را به تقلا باز نگه می‌داشت در انتظار آنکه مردی خسته از نوشیدن، پدر را بخواند، پولی در جیب او بگذارد و راهی شهر شود یا‌‌ همان جا در چادری اتراق کند.
حالا رو به روی مانسی نشسته بود که چشمان زیتونی‌اش برق می‌زد. چندین شب بود که می‌آمد و دیده بود که به ساق‌های ورم کرده‌اش نگاه می‌کند سر تکان می‌دهد و سیگار می‌کشد.
پدر گفته بود: آدم حسابیه؛ خوش برقص!
خوش رقصیده بود اما دیگر نمی‌توانست و مانس نگاهش می‌کرد. در نگاه زلال و زیتونی‌اش دیگر چیزی نبود جز حسرت انگار یا غصه‌ای که با حرکت دست‌ها و شانه‌های او با تعجبی کودکانه و یا شرمی مردانه تبدیل می‌شد. موهای مانس روی پیشانی‌‌ رها شده بود و پوست سوخته قهوه‌ای‌اش آنگاه که روبه‌رویش می‌نشست سرخ می‌شد به رنگ مس.
خستگی مجال نمی‌داد تا شیطنت که، خاص دخترکان کولی است در جانش بیدار شود و مانس را تا صبح قیامت به رنگ مس درآورد – مانس را که سر به زیر، آرام گیلاسش را بالا می‌برد، از گوشه چشم نگاهش می‌کند و پشت دستان بزرگ و مردانه‌اش لبان خیس خود را پاک می‌کند. ساکت بود مرد، و دستانش وقتی گیلاس را روی گلیم‌‌ رها می‌کرد بلاتکلیف می‌ماند.
«پیداست که در میان شب ‌زندگان غریبی …»
بیش از آن درنگ کرده بود که پدر بدگمان نشود. روی دو زانو نیم‌تنه‌اش را بالا کشید. انگشتان دو دست را در هم فرو برد تا بشکنی بزند و برخیزد، اما ناگهان روی خودش رمبید. پریشان مویش به صورت مانس پاشید. کف دستانش را نزدیک پاهای مرد به گلیم کهنه تکیه داد، خم شده رو به او با چشمان نیمه‌باز نگاهش کرد و مانس انگار فهمید، شاید از نفس نفس زدن‌های او که گفت: «خسته‌ای؟»

.
این نخستین صحنه کولی کنار آتش است. یکی از خواندنی‌ترین داستان‌های منیرو روانی‌پور.