جنبش های خشونت پرهیز و زنان، در گفت و گو با رامین جهانبگلو


۲۲ خرداد ۱۳۹۴


مریم ویولت


جنبش‌های خشونت پرهیز و زنان در گفت‌وگو با رامین جهانبگلو

.

رامین جهانبگلو ، فیلسوف ایرانی ساکن تورنتو در کانادا است. او فارغ‌التحصیل دکترای فلسفه از دانشگاه سوربن فرانسه است؛ پژوهشگر فلسفه، تاریخ و اقتصاد است و در حال حاضر در دانشگاه تورنتو علوم سیاسی تدریس می‌کند. با او درباره‌ی خشونت، دموکراسی و نقش جنبش زنان در تحکیم دموکراسی و رواج جنبش‌های خشونت‌پرهیز گفت‌وگو کرده‌ایم:

.

خشونت را می‌توانیم به چند نوع تعریف کنیم. اول اینکه ما در زبان فارسی بین خشونت و پرخاشگری تفاوت قائل نمی‌شویم، درحالی‌که در انگلیسی بین وایلنس و اگرشن فرق قائلیم. پرخاشگری یک امر غریزی و طبیعی است که هم حیوانات دارند و هم انسان‌ها. اما خشونت یک امر اجتماعی و سیاسی است و از این نظر می‌توانیم بگوییم اگر فردی در جامعه دنبال آن برود، یعنی خشونت را یاد گرفته است. بنابراین من فکر می‌کنم همان‌قدر که ما می‌توانیم خشونت را یاد بگیریم، همان‌قدر هم می‌توانیم پرهیز از خشونت را یاد بگیریم. آنچه در جامعه به‌عنوان خشونت یاد می‌گیریم، در رابطه‌ی مستقیم با سلطه است. یعنی خشونت یک راهی است برای سلطه. یعنی اینکه چه در خانواده یا در جامعه و یا دولت، تو بتوانی بر دیگری، یک گروه اجتماعی و یا یک جامعه سلطه داشته باشی. یعنی خشونت با رابطه‌ی قدرت تعریف می‌شود؛ بنابراین کسانی که با نفی خشونت و عدم خشونت و خشونت‌پرهیزی به‌عنوان یک استراتژی اجتماعی و یا مقاومت مدنی و شیوه‌ی زندگی موافق هستند، همیشه می‌خواهند از این رابطه‌ی قدرت به‌نوعی در بیایند و آن خشونت را به‌عنوان سلطه نفی بکنند.

.

دموکراسی بدون فرهنگ دموکراسی نمی‌تواند وجود داشته باشد و فرهنگ دموکراسی نمی‌تواند وجود داشته باشد مگر اینکه ما به کثرت‌گرایی و تقلیل خشونت در جامعه اعتقاد داشته باشیم. و به‌نوعی عدالت اجتماعی و برابری اجتماعی اعتقاد داشته باشیم. و باور داشته باشیم که دموکراسی فقط به معنی رأی دادن نیست، بلکه به این معنی است که بدانیم شهروندان چطور می‌توانند باهم زندگی کنند و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز داشته باشند. بنابراین این ارتباط خیلی تنگاتنگی با عدم خشونت و استراتژی خشونت‌پرهیزی ارتباط پیدا می‌کند. چون آنجایی که مسئله‌ی رابطه قدرت هست و قدرت می‌خواهد به یک جامعه سلطه داشته باشد، از طرف یک اکثریت بر یک اقلیتی، یا مثلاً بر زن‌ها می‌خواهد تسلط داشته باشد، در این شرایط دموکراسی نمی‌تواند پا بگیرد. دموکراسی یک مقوله‌ی مستمر است و نمی‌توان گفت در یک جایی رسیدن به دموکراسی تمام می‌شود، حتی در کشورهای دموکراتیک هم دموکراسی باید همیشه فعالیت و مبارزه را ادامه بدهد.

.

من به استراتژی‌های اصلاحی خشونت‌پرهیز در هر جامعه‌ای اعتقاددارم. مسئله این نیست که قدرت و خشونت دست کیست، که کسی بگوید من بهتر می‌توانم این کار را انجام بدهم. مسئله شخصیت‌محوری نیست، ایده‌محوری است. من می‌گویم ما باید ایده‌ی خشونت را مورد سؤال قرار بدهیم، اما برای این کار باید از راهکار خشونت‌پرهیز استفاده کنیم. یعنی راهکاری است که بسیاری از گروه‌های اجتماعی ما، مثل گروه‌های زنان به آن پرداخته‌اند. مسئله نقد ساختاری خود خشونت و روابط ساختاری خشونت، در خانواده، جامعه و دولت است. نقد خشونت در مثلثی که این سه رکن جامعه درست می‌کنند. درواقع می‌توان گفت به‌نوعی ترویج و ترغیب ایده‌های جدید و محورهای جدید که گرد مسئله‌ی خشونت‌پرهیزی به‌عنوان استراتژی باشند.

.

اگر می‌خواهیم در هر جامعه‌ای با یک‌سری ارزش‌های مسلط که پشتش یک قدرت خشونت و یک رابطه‌ی قدرت هست مبارزه کنید، نمی‌توانید خودتان دوباره آن خشونت را بازتولید کنید. مثلاً در مثال ایران و یک سری از کشورهای خاورمیانه، زنان در خاورمیانه، مثل ایران یا مصر یا برخی کشورهای آفریقای شمالی، زنان توانستند یک سری ارزش‌های دیگری را بیاورند و در جامعه‌شان مطرح کنند. مثلاً می‌گویند اگر من یک زن با پوشش اسلامی هم باشم حاضر نیستم همان رابطه‌ی قدرت را دوباره مطرح بکنم، بلکه می‌آیم و با یک سری ارزش‌های جدید با (حسنی) مبارک یا هر قدرت مسلطی مبارزه می‌کنم و به نظر من این بهترین راهکار است. هر ملتی به‌نوعی تجربه‌ی دموکراتیک خودش را خودش پیدا می‌کند و این یک کار روزانه است و کاری نیست که یک بار انجام بشود و تمام شود. فرض کنید مثلاً در افغانستان که جامعه‌ای بسیار مردانه است و می‌خواهد دموکراتیک بشود، زن‌ها که دارند در پارلمان افغانستان یا ان‌جی‌او‌ها (سازمان‌های مردم نهاد) آن کشور دارند می‌کنند نشان می‌دهد که این استمرار دموکراتیک وجود دارد و کوشش بسیاری می‌طلبد از طرف زنان افغان. زیرا آنها باید دائما مسئله‌ی عدالت اجتماعی و برابری با مردان و مسئله‌ی آزادی‌هایشان در جامعه‌ی مدنی افغانستان را دائما مطرح کنند. این‌طور نیست که با رفتن طالبان همه‌چیز حل شده باشد. این اشتباه است که ما فکر کنیم یک رژیم که برود و یکی دیگر بیاید دیگر دموکراسی آمده است؛ نه! تازه اول کار است.

.

من فکر می‌کنم تأثیر جنبش زنان ایران روی جنبش سبز خیلی زیاد بود. زیرا در جنبش مدنی سبز که در سال‌های اخیر در ایران داشتیم زنان نقش مهمی را ایفا کردند. زیرا مطالباتشان خیلی پرمعناتر و عمیق‌تر از بسیاری از احزاب سیاسی، گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی بوده است. یکی دیگر از دلایلش این است که در جامعه‌ی مدنی ایران که در ۳۵ سال گذشته شکل مستحکمی به خود گرفته، زنان نقش مهمی ایفا کردند، به‌ویژه در همین رابطه با بحث مطرح کردن مطالبات و ایده‌ها و ارزش‌های جدید و نقد خشونت در جامعه‌ی ایران. شاید زنان تنها گروه اجتماعی ایران باشند که ایده‌ی خشونت را به‌صورت ساختاری نقد کرده‌اند. زیرا بسیاری از گروه‌های سیاسی حتی شکستشان در این بوده که در مخالفت با حکومت و قدرت، خودشان قدرت‌طلب بودند و خودشان دست به خشونت زدند، حتی به نام مقاومت؛ و متوجه این موضوع نبودند که حتی خشونتی که مرتکب می‌شوند در یک مقطعی خودشان را از بین می‌برد. و یا موجب می‌شود که طرفدارانشان یا جامعه نسبت به آنها بدگمان بشوند. اتفاقاً من فکر می‌کنم زنان ایران یک گروهی هستند که با به نقد کشیدن خشونت به‌صورت ساختاری می‌توانند حتی به همدیگر نزدیک‌تر بشوند و از طبقات پایین اجتماع تا بالای آن، مطالبات مشترک داشته‌اند و خیلی به خوبی متوجه خشونتی که علیه‌شان در جامعه اعمال‌شده است، بوده‌اند؛ و مسئله‌شان فقط به نقد کشیدن حکومت نبوده است، بلکه به نقد کشیدن یک جامعه بوده است. زنان ایرانی فرهنگ قدرت‌طلبی، فرهنگ دیکتاتوری و فرهنگ استبداد را به نقد کشیده‌اند و نیامده‌اند فقط شخصیت‌ها را به نقد بکشند و این به نظر من خیلی مهم بوده است، زیرا تأثیرش به‌مراتب حتی از جریان روشنفکری (در ایران) بیشتر بوده است بر نسل جوان ایرانی و نسل جوان‌تر زنان ایرانی و همین‌طور به‌نوعی بر جنبش سبز.